وبلاگ حسین غفوریان(نویسنده و امامت پژوه)

وبلاگ حسین غفوریان(نویسنده و امامت پژوه) | داستان و حکایت

حسین غفوریان
وبلاگ حسین غفوریان(نویسنده و امامت پژوه)

راز زخم های کهنه روی شانه امام حسین علیه السلام

🔷️ راز زخم های کهنه روی شانه امام حسین علیه السلام

اباعبدالله الحسین علیه السلام همچون پدر خویش امیرالمؤمنین علیه السلام که پدر ایتام و فقیران و ضعیفان بود، همواره جویای احوال نیازمندان و محرومان بود و در احسان و کرم به آنان، از هیچ زحمتی دریغ نمی‌کرد تا جایی که زخم هایی به خاطر حمل مواد غذایی و ما یحتاج فقرا و یتیمان، بر شانه مبارک حضرت علیه السلام نقش بسته بود.

در ادامه به منابعی که به این قضیه اشاره کرده اند میپردازیم:

1) «مناقب ، ابن شهر آشوب (م 588 ق)»:

«شُعَيْبٍ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْخُزَاعِيِّ قَالَ: وُجِدَ عَلَى ظَهَرَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ يَوْمَ الْطُفْ أَثَرِ فَسَأَلُوا زَيْنُ الْعَابِدِينَ عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ هَذَا مِمَّا كَانَ يَنْقُلُ الْجِرَابَ عَلَى ظَهْرِهِ إِلَى مَنَازِلَ الْأَرَامِلِ وَ الْيَتَامَى وَ الْمَسَاكِينِ»

شعیب بن عبدالرحمن خزاعی نقل می کند: در روز واقعه عاشورا، اثر چيزى را بر دوش حسين بن على علیه السلام يافتند و [علّت] آن را از امام زين العابدين علیه السلام جويا شدند. فرمود: اين، اثر انبانی (کیسه ای از پوست گوسفند) است كه پدرم بر دوش خويش مى كشيد و براى بيوه زنان، يتيمان و بينوايان، [آذوقه] مى بُرد.

📚 المناقب لابن شهر آشوب، جلد ۴ ، صفحه ۶۶

2) «مطالب السؤول ، محمد بن طلحه شافعی (م 652 ق)»:

«قَدِ اشتَهَرَ النَّقلُ عَنهُ [أيِ الحُسَينِ] عليه السلام أنَّهُ كانَ يُكرِمُ الضَّيفَ و يَمنَحُ الطّالِبَ و يَصِلُ الرَّحِمَ، و يُنيلُ الفَقيرَ و يُسعِفُ السّائِلَ، و يَكسُو العارِيَ و يُشبِعُ الجائِعَ، و يُعطِي الغارِمَ، ويَشُدُّ مِنَ الضَّعيفِ و يُشفِقُ عَلَى اليَتيمِ، و يُعينُ ذَا الحاجَةِ و قَلَّ أن وَصَلَهُ مالٌ إلّا فَرَّقَهُ»

محمد بن طلحه شافعی می نویسد:

گزارش هاى مشهوری رسيده كه حسين علیه السلام ميهمان را اِكرام مى كرد و به خواهان مى بخشيد و با خويشاوند مى پيوست و به فقير مى رساند و به نيازخواه ، كمك مى كرد و برهنه را مى پوشاند و گرسنه را سير مى كرد و به بدهكار ، عطا مى نمود و ناتوان را دستگيرى مى كرد و بر يتيم ، دلسوزى مى كرد و به نيازمند ، يارى مى رساند و كمتر مى شد كه مالى به او برسد و آن را تقسيم نكند.

📚 مطالب السؤول في مناقب آل الرسول (ص) ، صفحه ۲۵۴

3) «تذكرة الخواص، سبط ابن جوزی (م 654 ق)»:

«و وَجَدوا في ظَهرِهِ [أيِ الحُسَينِ عليه السلام] آثارا سودا، فَسَأَلوا عَنها فَقيلَ: كانَ يَنقُلُ الطَّعامَ عَلى ظَهرِهِ فِي اللَّيلِ إلى مَساكِنِ أهلِ المَدينَةِ»

بر پشت حسين علیه السلام آثار كبودى ديدند. علّت آن را پرسيدند. گفته شد: شب ها، طعام بر دوش خويش مى كشيد و براى بينوايان مدينه مى بُرد.

📚 تذكرة الخواص، صفحه ۲۲۸

4) «حیاة الامام حسین علیه السلام ، شیخ باقر شریف قرشی (م 1433 ق)»:

«ويقول المؤرخون إنه كان يحمل في دجى الليل السهم الجراب يملؤه طعاما ونقودا إلى منازل الارامل واليتامى والمساكين حتى أثَّرَ ذلك في ظهره وكان يحمل إليه المتاع الكثير فلا يقوم حتى يهب عامته»

مورخان مى گويند: امام حسین علیه السلام در تاريكى شب، انبانى پر از طعام به همراه مبالغى از مال، به دوش مى كشيد و به خانه هاى بيوه زنان، يتيمان و مسكينان مى برد تا آنجا كه اين كار، اثرى بر پشت آن حضرت نهاد. متاع هاى فراوانى نزد آن حضرت مى آوردند و آن حضرت از جاى بر نمى خاست تا اينكه به همه خويشان و اطرافيانش ببخشد.

📚 حياة الإمام الحسين علیه السلام، القرشي، الشيخ باقر شريف ، جلد ۱ ، صفحه ۱۲۸


موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
برچسب‌ها: امام حسین علیه السلام

تاريخ : یکشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۱ | 8:57 | نویسنده : حسین غفوریان |

شجاعت بی نظیر امیرالمؤمنین علیه السلام

🔷️ شجاعت بی نظیر امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ ها

 

 

راغب اصفهانی از علمای  برجسته اهل سنت در کتاب المحاضرات می نویسد :

 

كانت قريش إذا رأت أمير المؤمنين في كتيبة تواصت خوفا منه و نظر إليه رجل وقد شقّ العسكر فقال: قد علمت أنّ ملك الموت في الجانب الذي فيه عليّ

 

 

هرگاه قریش در میدان جنگ امیرالمومنین علیه السلام را در صف مقابل می دیدند، از  ترس او به یکدیگر وصیت می کردند. 

كسى امیرالمؤمنین علیه السلام را در حالى كه سپاه را مى‌شكافت، ديد و گفت: فهميدم كه مَلَک الموت در همان سمتى است كه على در آن سمت است!

 

📚 محاضرات الأدباء، راغب اصفهاني، نسخه خطی کتابخانه فاتح_ ترکیه_شماره ۴۰۶۴

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
برچسب‌ها: امیرالمؤمنین علیه السلام

تاريخ : سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۱ | 15:39 | نویسنده : حسین غفوریان |

امام حسن (ع) ، مدافع حریم امامت و ولایت

🔷️ پاسخ امام حسن علیه السلام به هتاکی معاویه در حضور حسنین (علیهما السلام):

 

معاویه پس از صلح با امام حسن (علیه السلام) به سمت کوفه رفت و چند روزی در آنجا اقامت کرد. هنگامی که بیعت اهل کوفه با معاویه خاتمه یافت بر فراز منبر رفت و سخنرانی نمود و از حضرت علی و امام حسن (علیهما السّلام) بدگویی کرد. امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) در آن مجلس حضور داشتند. امام حسین (علیه السّلام) برخاست تا جواب معاویه را بدهد، ولی امام حسن (علیه السّلام) دست او را گرفت و او را نشانید. سپس خودش برخاست و فرمود:

«أَیهَا الذَّاکرُ عَلِیاً أَنَا الْحَسَنُ وَ أَبِی عَلِی وَ أَنْتَ مُعَاوِیةُ وَ أَبُوک صَخْرٌ وَ أُمِّی فَاطِمَةُ وَ أُمُّک هِنْدٌ وَ جَدِّی رَسُولُ اللَّهِ وَ جَدُّک حَرْبٌ وَ جَدَّتِی خَدِیجَةُ وَ جَدَّتُک قُتَیلَةُ فَلَعَنَ اللَّهُ أَخْمَلَنَا ذِکراً وَ أَلْأَمَنَا حَسَباً وَ شَرَّنَا قَدَماً وَ أَقْدَمَنَا کفْراً وَ نِفَاقاً»

«ای کسی که علی علیه السلام را به بدی یاد کردی، من حسن هستم و پدرم علی است. تو معاویه ای و پدرت صخر می باشد. مادر من فاطمه زهرا سلام الله علیها و مادر تو هند است. جد من پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و جد تو حرب است. جده من خدیجه کبری و جده تو قتیله است. پس خدا لعنت کند از ما دو نفر آن کس را که نامش پلیدتر و حسب و نسبش پست تر و سابقه اش بدتر و کفر و نفاقش پیش تر بوده است»

گروه های مختلفی که در مسجد بودند، گفتند : آمین آمین.

 

📚 الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج۲، ص ۱۵ – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ، ج ۱۶ ، ص ۴۷ 

 

نکته جالب این است که راویان این روایت و سایر ناقلین این جریان مثل أبو الفرج اصفهانی هم ، پس از نقل این نفرین امام حسن (علیه السلام) می گویند: آمین.

قال فضل: فقال یحیی بن معین: ونحن نقول: آمین. قال أبو عبید: ونحن ایضا نقول: آمین. قال أبو الفرج: وانا اقول: آمین

 

📚 مقاتل الطالبیین ، ابو الفرج الإصفهانی ، ص۴۶ – همچنین ر.ک: الأربعون حدیثا للرازی، ص۸۰

 

📌 امام حسن (علیه السلام) در این سخنرانی به تناسب رفتار ناشایست معاویه، با شدت به او پاسخ دادند و از این طریق علاوه بر نهی از این کار، افکار عمومی را هم نسبت به جایگاه امام علی (علیه السلام) آگاه کردند.


موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
برچسب‌ها: امام حسن علیه السلام

تاريخ : شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ | 11:7 | نویسنده : حسین غفوریان |

ارزش و عظمت کتاب عبقات الانوار

ارزش و عظمت کتاب عبقات الانوار علامه میر حامد حسین 

مرحوم آية الله نجفی مرعشی رحمه الله به نقل از سید ناصر حسین، فرزند صاحب عبقات رحمه الله نقل کرده است که:

هنگامی که کتاب عبقات الانوار از سوی نویسنده آن منتشر شد، حاکم آن شهر، عالمان بزرگ اهل سنت را جمع کرد و گفت: فلان کتاب چاپ شده است. با این کتاب چه باید کرد؟ گفتند: شما امکاناتی همچون قلم، کاغذ، کتاب، پول شهریه و دیگر ملزومات در اختیار ما قرار دهید تا ما نیز ردی بر این کتاب بنویسیم؟ حاكم دستور داد تا هر آنچه مورد نیاز آنان است برایشان فراهم شود اما به شرطی که آنان نیز زمان مشخصی را معین کنند. زمان معین شد و کار آغاز گردید: اما در موعد مقرر، خبری از ردیه نشد. حاکم به دنبال عالمان فرستاد و آنان آمدند. حاکم گفت: چه کردید؟ عالم بزرگ آنان که شخصی به نام میرزا حسن بود، گفت: ما کتاب عبقات را از ابتدا تا به آخر خواندیم و تا آمديم وارد نقد کتاب شویم، مشاهده نمودیم که هر آنچه نقل می کند از کتاب های ماست و هر مطلبی که استشهاد می کند از علمای ماست! امر دائر بر این شد که یا از مذهب خودمان دست برداشته و اقرار به حقانیت این کتاب و مذهب شیعه نماییم، و یا تمامی کتب و عالمانی که او استناد کرده است را منكر شويم!

📚 جواهر الکلام ، آیت الله سید علی میلانی ، جلد ۷ ، ص ۴۷۸


موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
برچسب‌ها: علامه میرحامد حسین

تاريخ : شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰ | 14:9 | نویسنده : حسین غفوریان |

علامه میرحامد حسین و روضه امام حسین (ع)

ماجرای علامه‌ای که تحمل شنیدن روضه نداشت...

🔆 مرحوم آیت الله میرحامد حسین لکهنویی صاحب عبقات که به حق و اذعان بزرگانی از علمای شیعه، مهمترین و حاذق ترین نویسنده تاریخ تشیع در مباحث کلام نقلی و امامت است و غیرت، مردانگی و تلاش حیرت انگیزش در دفاع از امیرالمومنین سلام الله علیه شگفت آور است، نسبت به روضه سیدالشهداء علیه السلام بسیار حساس بوده‌است.


حال این متن را بخوانید:

♦️ عن السيِّد حُسين اليزديّ الخطيبِ الحائريّ أنّه قال كنتُ مَسبوقاً بأنّ السيّد حامِد حُسَين لا يُطيقُ سماعَ المصائبِ المُشجِيَةِ الّتي جَرَت علی جَدّه الحُسينِ و أهلِ بيته عَلَيهِم السَّلامُ و لِذا لا تُقرَأ في مَحضَرِه، فاتَّفق يَوماً أنّه دَخَل الحُسَينِيّةَ في لَكَهنُو حين قِراءتي وَ لَم أشعُر به و قَرأتُ بعضَ المَصائبِ وإذا بِالأصواتِ قَد ارتفَعَت و الكُلُّ يَأمُرُني بِالتَّوقُّفِ عنِ القِراءَةِ وَ بَعدَ حِينٍ ظَهَرَ لي أنَّ السَيِّد قَد غُشِيَ عَلَيه...

💢 می‌دانستم که نباید نزد علّامه میر حامد حسین روضه‌ بخوانم؛ چرا که او تحمّل شنیدن مصائب اندوه بارِ جدّش را ندارد؛ به همین جهت معمولا خطبا و روضه‌خوانان نزد او روضه نمی‌خواندند.
روزی من متوجّه حضور ایشان نشدم و مشغول ذکر مصیبت خواندن بودم که ناگهان دیدم سر و صدا مجلس را فرا گرفت و جمعیت به من گفتند: دیگر نخوان !
علّامه میر حامد حسین از هوش رفته هست...

🔶 به نقل از خطیب حائری مرحوم سيد حسین یزدی

📚 طبقات أعلام الشيعة، الشيخ آغا بزرگ الطهراني، ج ١٣، ص ٣٤٩ _ ٣٥٠


موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
برچسب‌ها: علامه میرحامد حسین

تاريخ : جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰ | 16:38 | نویسنده : حسین غفوریان |

عنایت امیرالمؤمنین (ع) به علامه امینی در تألیف الغدیر

🔷️ عنایت امیرالمؤمنین (ع) به علامه امینی در تألیف کتاب الغدیر

 

🔷️ کتابی که امیرالمؤمنین (ع) به علامه امینی هدیه داد

 

آیت الله سید عباس کاشانی قضیه ای را از علامه امینی نقل می کند که علّامه فرمود:

وقتی در تألیف الغدیر به جلد ششم رسیدم به کتاب "ربیع الأبرار" زمخشری (مفسّر مشهور اهل سنت) نیاز پیدا کردم. این کتاب آن زمان کمیاب بود. فقط سه نسخه خطی از آن موجود بود که یکی از آن ها نزد امام یحیی (پیشوای زیدیان) بود در یمن ، دومی در کتابخانه ظاهریه دمشق بود ، سومین نسخه آن نزد یکی از آیات عظام نجف اشرف بود. این عالم فوت کرده بود و کتابخانه اش به پسرش ارث رسیده بود.

رفتم درِ خانه آن شخص ، کتاب را سه روز امانت خواستم او امتناع کرد ، گفتم دو روز امانت بده یا یک روز ، باز آن شخص امتناع کرد. گفتم اجازه بده در خانه خودت مطالعه کنم باز امتناع کرد !! متحیّر ماندم چه کنم ، پیش چه کسی بروم! 

پس از آن، کوشیدم دو تن از مراجع بزرگ تقلید را واسطه گرفتن کتاب سازم، ولی آنان نیز با امتناعشان از این امر (وساطت رانپذیرفتند)، شگفتی مرا بر انگیختند.

بعد از اینکه از همه جا مأیوس شدم ، به پناهگاه همیشگی خود پناه آوردم. به طرف حرم حضرت امیر (علیه السلام) رفتم . شکایت پیش حضرت نمودم و سپس با ناراحتی به خانه برگشتم. شب را بیدار ماندم.

صبح خوابی بر من عارض شد در خواب حضرت امیر را ملاقات کردم عرض حاجت کردم ، امام در جواب فرمود: حاجت تو پیش فرزندم حسین (علیه السلام) است. بیدار شدم دیدم نزدیک اذان صبح است.

لباس پوشیدم ، ماشینی اجاره کرده به کربلا مشرف شدم بعد از خواندن نماز صبح و زیارت ، مطلب خود را به حضرت عرض کردم.

سپس به حرم حضرت ابوالفضل مشرف شدم زیارت کنم ، سپس به صحن حرم آمدم نزدیک طلوع آفتاب بود در صحن حرم نشسته بودم یک دفعه "شیخ محسن ابوالحلب" که از خطبای کربلا بود ملاقات کردم. مرا برای استراحت و صرف صبحانه به خانه اش دعوت کرد ، اجابت کردم و همراه ایشان رفتم. در باغچه خانه نشستیم بعد از مدت کوتاهی استراحت ، گفتم کتابخانه خود را به من نشان بده ، گفت: بعد از صرف صبحانه گفتم: به کتاب اُنسم و علاقه ام بیشتر از گُل و ... است. ما را به کتابخانه برد. دیدم کتابخانه خوبی است از حیث کم و کیف. بین کتابخانه می گشتم و جولان می دادم و کتاب ها را نگاه می کردم.

کتابی را از قفسه برداشتم وقتی کتاب را باز کردم دیدم به گمشده خود دست پیدا کرده ام و این همان کتاب "ربیع الابرار" می باشد که من دنبالش بودم. سرّ امر امام علی (علیه السلام) را که مرا به امام حسین (علیه السلام) حواله داده بود ، فهمیدم. گریه شدیدی بر من غالب شد. شیخ محسن آمد با تعجب علّت گریه مرا پرسید.

قضیه را نقل کردم گفتم امیرالمؤمنین (علیه السلام) مرا به امام حسین (علیه السلام) حواله داد و حضرت مرا به شما حواله داده است.

قضیه را شنید ، حالش منقلب شد کتاب را از من گرفت گفت: استاد بزرگوار این کتاب خطّی از کتب کمیاب است. قاسم بن رجب (قاسم محمد رجب، فرد ثروتمند و سنی مذهب عراق بود که بزرگترین کتابخانه بغداد: مکتبه المثنی، به وی تعلق داشت) آن را به مبلغ هزار دینار می خواست از من بخرد ولی من این کتاب را به او نفروختم.

سپس قلم بیرون آورد و نوشت:

این کتاب هدیه می شود به علامه امینی سپس گفت:

هذا جواب حوالة سیدیَّ الإمامین أمیرالمؤمنین علی و الحسین (علیهما السلام)

این جواب حواله ی دو امام ، امیرالمؤمنین (ع) و امام حسین (ع) می باشد.

 

چندی بعد که علامه امینی، کتابخانه عمومی امام امیر المومنین (علیه السلام) را در نجف بنیان نهاد، آن کتاب را به اسم صاحب نخستینش: شیخ محسن ابو الحب، وقف کتابخانه کرد.

 

📚علامه امینی جرعه نوش غدیر ، ص ۹۰

 

📚ربع قرن مع العلاّمه الأمینی ، ص ۶۹

 

 


موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
برچسب‌ها: علامه امینی

تاريخ : سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۰ | 21:31 | نویسنده : حسین غفوریان |

علامه میر حامد حسین هندی و نوکری برای عالم سنّی

 

#حکایات_علماء

 

⭕️ نوکریِ عالم سنّی؛ برای دستیابی به کتب اهل سنّت!

 

💠 نقل كرده‏‌اند كه يك وقت ميرحامد حسين مطّلع می‌شود كه در مدينه در كتابخانه يكى از علماى اهل سنّت نسخه منحصر به فرد كتابى كه مورد احتياج ايشان بود، موجود است.

🔸ايشان با اصحاب و مريدهايش به مكّه می‌رود و پس از انجام مناسک به آنها می‌گويد كه شما مراجعت كنيد؛ من بايد مدّتى اينجا بمانم. ايشان نزد آن عالم سنّى می‌رود و نوكر او می‌شود و به او می‌گويد که:

- چون من ناراحتى دارم، براى محفوظ ماندن از شرور لازم است در جايى كه قرآن و كتاب قرار دارد، بخوابم. لذا توافق می‌كنند كه ايشان در كتابخانه بخوابد.

🔹در تمام آن مدّت ميرحامد حسين در نهايتِ تقيّه رفتار و در حدّ اعلى براى آن عالم سنّى نوكرى می‌كرد؛ به گونه‏‌اى كه حتى به بچّه آن عالم رسيدگى و او را بغل می‌كرد و از اين قبيل كارها كه افراد محترم حاضر به آن نمی‌شوند!

- منتها وقتى ايشان شبها براى استراحت به كتابخانه می‌رفت، آن كتاب را كه مفصّل هم بوده، جزء جزء استنساخ می‌كرد.

🔸نجّار شيعه‏‌اى در مدينه بود، او براى ميرحامد حسين جعبه‏‌اى ساخته بود تا ايشان اجزایى را كه شبها استنساخ می‌كرد، در آن قرار دهد. ميرحامد حسين هر جزء را كه استنساخ می‌كرد، در آن جعبه قرار می‌داد. وقتى كتاب تمام شد، از صاحب‌خانه اجازه گرفت تا به خويشانش سر بزند و او هم اجازه داد.

🔹ايشان آن جعبه را برداشت و سوار كشتى شد. دريا طوفانى بود و جعبه در آب می‌افتد. ميرحامد حسين خودش را در دريا پرت می‌كند تا جعبه را بگيرد. جعبه را می‌گيرد و ديگران هم كمک می‌كنند و ايشان را نجات می‌دهند.

🔸بعداً ايشان به عالم سنّى پيغام می‌دهد يا به نحوى آن عالم سنّى مطّلع می‌شود كه آن شخص ميرحامد حسين بوده و براى به دست آوردن نسخه #نوكرى می‌كرده است. عالم سنّى می‌خواهد ميرحامد حسين را تعقيب كند، ولى راجه هندوستان كه مريد ميرحامد حسين بود، او را حفظ می‌كند.

📚 جرعه ای از دریا ، ج ۲ ، ص ۳۵۱

 

 

 


موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
برچسب‌ها: علامه میرحامد حسین

تاريخ : سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۹ | 10:18 | نویسنده : حسین غفوریان |

خواجه نصیر طوسی و اثبات امامت اهل بیت (ع)

خاطره علامه حلی از خواجه طوسی

مرحوم علّامه حلی نقل فرموده است که روزی از خواجه نصیر الدین طوسی رحمه اللّٰه پرسیدند: «دلیل شما بر امامت اهل بیت علیهم السلام چیست؟ » ایشان در پاسخ گفت: رسول خدا صلی اللّٰه علیه وآله فرمود: 
ستفترق امتی علی ثلاث وسبعین فرقة، واحدة منها ناجیة و الباقی فی النار، و قد عین صلّی اللّٰه علیه وآله الفرقه الناجیة و الهالکة فی حدیث آخر صحیح متفق علیه و هو قوله صلّی اللّٰه علیه وآله: مثل أهل بیتی کمثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق، فوجدنا الفرقة الناجیة هی الفرقة الإمامیة لأنهم باینوا جمیع المذاهب وجمیع المذاهب قد اشترکت فی اصول العقائد؛
به زودی امتم به هفتاد و سه فرقه متفرق خواهند شد، یک فرقه نجات می‌یابد و مابقی در آتش هستند و رسول خدا صلی اللّٰه علیه و آله فرقۀ نجات یافته و هلاک شده را در حدیث صحیحی که مورد اتفاق است معین نمودند، [آن جا] که فرمود: مَثَل اهل بیت من مانند سفینه نوح است هر کس بر آن سوار شود نجات می‌یابد و هر کس تخلّف کند غرق می‌شود.پس ما فرقۀ نجات یافته را فرقۀ امامیّه یافتیم؛ زیرا آن با جمیع مذاهب که در اصول عقائد مشترکند، تفاوت دارد.و رسول خدا صلی اللّٰه علیه وآله ضمن حدیث سفینه فرمود: و من تخلف عنها هلک؛
هر کس از اهل بیت علیهم السلام تخلف کند هلاک می‌شود.

با ضمیمه این دو حدیث به یکدیگر امامت اهل بیت علیهم السلام و اهل نجات بودن پیروان ایشان به روشنی اثبات می‌شود.

 

📚منهاج الکرامة: ۴۹، ر.ک شرح منهاج الکرامه: ۱/۱۲۴.


موضوعات مرتبط: داستان و حکایت

تاريخ : دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۹ | 23:39 | نویسنده : حسین غفوریان |

طلبه ای که مردم یک روستا را شیعه کرد

  خاطره ای شنیدنی از آیت الله وحید خراسانی

"در زمان میرزای شیرازی طلبه ای با لباس کهنه بر درخانه اش آمد و گفت میرزا را کاردارم مردم گفتند میرزا بر مجتهدین وقت ندارد آن موقع تو آمده ای و میگویی میرزا را کار دارم؟
گفت عیبی ندارد من میروم اما به میرزا بگویید فلانی آمده بود.
خبر به میرزای شیرازی رسید، ناگهان میرزا سر و پای برهنه دوید و طلبه را در آغوش گرفت 
دفتردار میرزا تعجب کرد. وقتی آن طلبه رفت، میرزا گفت: دوست داشتم ثواب  این همه مجتهد که تربیت کردم  برای این طلبه باشد و ارزش یک کارش را به من بدهد
گفتند میرزا کار این طلبه مگر چه بوده ؟
میرزا گفت: این طلبه به یکی از دهات های سنی نشین رفت و گفت بچه هایتان را بیاورید قرآن یاد می دهم بدون پول ، سنی ها گفتند خوب است بدون پول است.
این طلبه از اول که قران یاد این بچه ها می داد بذر محبت امیرالمؤمنین(ع) را دردل این بچه ها کاشت این ها بزرگ که شدند شیعه شدند و پدرانشان را از مذهب باطل به مذهب حق راهنمایی کردند.
دیری نگذشت که این دهات تماما شیعه شد 
این طلبه ۱۵ سال شب ها بر در خانه ها می رفت و یواشکی نانی که آن ها بیرون می انداختند را می خورد ۱۵ سال اینگونه زحمت کشید تا توانست یک روستا را شیعه کند ."

📚مصباح الهدی آیت الله وحید خراسانی


موضوعات مرتبط: داستان و حکایت

تاريخ : پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹ | 13:42 | نویسنده : حسین غفوریان |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.